آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

سه شنبه 6/3/1393

دیروز صبح که از خواب گل پسرم بیدار شد سرحال سرحال بود با اینکه دو روز هست که تقریبا دو ساعتی از خواب بیدار میشه ولی مشکلی نداره و بازی میکنه و حسابی سرحاله. بعد از خوردن صبحونه مفصل تصمیم گرفتیم بریم هایپر برای خرید وسایل مورد نیاز  خونه. ساعت دو و نیم بوود که پسری رو آماده کردم و راه افتادیم . تو هایپر هم که طبق معمول شلوغ و پر از همهمه و گل پسر مامان هم که برای اولین بار با ما اومده بود خرید حسابی کنجکاوانه همه جا رو بازرسی میکرد و با تعجب به همه چیز نگاه میکرد. بچه ام فکر کنم گردن درد گرفت اینقدر که سر می چرخوند این ور و اون ور. تقریبا بعد از سه ساعت خریدمون تموم شد و راهی خونه شدیم و همین که تو ماشین نشستیم آرا...
7 خرداد 1393

دیشب 2/3/93

دیشب بعد از گشت و گذار  اومدیم خونه و  چون پسری خواب بود گذاشتم تو تختش ولی به محض اینکه تو تخت گذاشتمش از خواب بیدار شد و شروع کرد به  کنجکاوی های کودکانه اش .....   ...
3 خرداد 1393

آراد خان و سه چرخه سواری

سلام به همه ی دوستای خوبم و گل پسرا قند عسلا آراد بابا و مامان جون چند روز قبل رفته بودیم عیادت زن دایی که عمل کرده بود (خدا رو شکر هم الان بهتر شدن). پسر گل ما هم که عاشق شیطنت و بازی و که کلا آروم و قرار نداره اولش با توپ هستی حسابی سرگرم شد و بازی کرد. بعد از اون وقتی دید پوریا و هستی دارن با سه چرخه هستی بازی میکنن پسر ما هم با کنجکاوی هر چه تمام تر به سمت سه چرخه را افتاد و شروع کرد به سرو صدا کردن من هم فرصت رو غنیت شمردم آراد  پسری رو سوار بر مرکب کردم. هرچند که پوریا و هستی اصلا اجازه نمیدادن و قند عسل رو یه عالمه آبلمبو کردن ولی بعد از کلی خواهش و تمنا یه چندتایی عکس گرفتیم البته یه کمی کیفیتش پایینه ولی بهتر از هیچی ...
3 خرداد 1393

سه شنبه 23/2/1393 و سفر به کاشان

سلام  به همه ی دوستای گلم و گل پسری خودم آراد خان سه شنبه هفته قبل که مصادف بود با ولادت حضرت علی و روز پدر (به بابا جون خودم و همسر مهربانم ب اندکی تاخیر تبریک میگم) و روز تعطیل بود فرصت رو غنیمت شمردیم و راهی کاشان  شهر گلاب و گل شدیم و آقا پسری ما هم برای اولین بار شهر کاشان رو  دید و لذت برد.  بعد از جمع و جور کردن وسایل سفر به اتفاق مامانی و بابایی و  خانواده دایی راهی سفر شدیم. گل پسر ما هم در ابتدای را پسر آقایی بود و بعد از اینکه شیرش رو حسابی خورد خوابید و مامان جون رو اصلا اذیت نکرد. تقریبا تا نصف راه که رفتیم  ایه جای خوش آب و هوا و کویری نگه داشتیم و...
28 ارديبهشت 1393

شنبه 27/2/93 و پارک

سلام به همه ی دوستای گلم و گل گل خودم آراد نفس مامان دیروز غروب با بابایی پسر گلمون رو بردیم پارک نزدیک خونه تا یه کمی بازی کنه و حال و هوای گل پسری عوض بشه آخه بچه ام از صبح تو خونه منتظر تا مامان و باباش از سرکار بیان. گل پسرم هم خوابش میومد و هم دلش میخواست بازی کنه. وقتی گذاشتیمش توی تاب و هلش میدادیم حسابی خوابش چند برابر می شد و به زور چشماش رو باز می کرد و یه نگاهی از روی رضایت می زد و یه لبخند خوشگل هر چند یه کم بعد خواب از سرش پرید و شروع کرد به شیطنت این هم یه گزارش تصویری   امان از دست این بابای نگران که تو تمام عکس های پسری یا دستش یا پاش حضور داره ...
28 ارديبهشت 1393